هیچ خبر خاصی نیست فقط هوس کردم یه پست جدید بذارم
همینجوری بی مربوط.
دیروز صبح عزیز دل رفت سر کار...
مثل یه خانوم خونه دار و کدبانو از صبح پاشدم و وسایل سفرشو آماده کردم
واسه تو راهش میوه گذشتم...آجیل و تخمه و کلی مغز بادام آمریکایی گذاشتم براش.
شب قبلش رفته بودم واسه همسری کلی چیپس و پفک خریدم واسه تو راهش...
غذا هم براش درست کردم که مجبور نشه ناهار تو این رستورانای
بین راهی غذا بخوره
اونم تو مسیری که می دونم یه رستوران تمیز و درست و حسابی نداره متاسفانه!
این چندروز که گذشت دوتا از خواهر شوهرام سفره حضرت ابوالفضل داشتن و همش همه مون با هم بودیم...
واسه بزرگه که همون ساعتی که خبر داده بودن رفتم و توی حال کنار مامانم نشستم اما واسه کوچیکه قبل از ظهر رفتم کلی کمک کردم ...دوست دارم که خودشون هم متوجه این تفاوت بشن!
خوشحالم که روابط داره بهتر تر میشه!
البته گاهی یه حرفایی می زنن که بوی خواهر شوهری میده اما به قول مامانم اگه همون اندک حرفاهم که نباشه از کجا معلوم شه کی خواهر شوهره کی مادر شوهر...!
فقط تقریبا یه مشکل حل نشده هنوز مونده که نمی دونم چه جوری باید حلش کنم؟
اینکه مادر شوهر گرامی توقع داره در نبود شوهری من هفته ای حداقل یه بار بهشون سر بزنم...و سه بار تلفنی جویای احوال بشم!
خب من که ۳ عصر سر کارم بعدشم وقتی شوهر آدم نیس اصلا مزه نمی ده خونه مادر همسری رفتن
وقتی هم که میرم اونجا حوصله ام سر میره...آخه تنهام
بعدشم بقیه عروساشون که بی شوهر خونه شون نمی رن
که همچین توقعی از من دارن!!!
اینقد که پیش همسری گلایه می کنن اونم از من گله شو کرده
که من نیستم تو یه سر به مامانم اینا نمیزنی...
مهم اطلاع از احوالاتشونه که تلفنی خبر می گیرم...
در حال حاضر همین موضوع هست که یه خورده اعصابمو خورد داره و ذهنمو مشوش!
که ایشالا اینم رفع بشه زودی...
فعلا که داداشام کوچیکن اما به خدا ما اگه عروس دار بشیم ایشالا
اصلا مجبورش نمی کنیم که بهمون سر بزنه.
واضحه که هر کی خونه مادرش راحت تره
راستی اون بحث انتخاب عنوان جدید برای وبم هم به دلیل اینکه:
اسم خوب و دلخواهم رو پیدا نکردم فعلا به تعویق افتاد تا بعد چی بشه...
--------------------------------------------
بعدا نوشت:::
با نظرات و نصایح دوستای خوبم انگاری بد نیست در نبود همسری
منم یه سر بزنم بهشون به هر حال رفتن انگار بهتر از نرفتنه!
اما فراموش نشه که من شوهرم نیست و باید کسی خبرمو بگیره
و بهم سر بزنه درسته؟!؟!؟!
اما این سری نمی رم خونشون !!!
چون فکر می کنن به خاطر اینکه گله کردن
محسن مجبورم کرده حتما برم و از این به بعد
هرچی به دلشون نباشه سریع گله و شکایت میکنن!
نمی دونم چرا نمی تونم دوستشون داشته باشم ......
البته قسمت اعظمش به خاطر دخالتای بامورد و بی موردی
که تو زندگیمون دارن هست...و رفتار خودشون...
کاش خانواده شوهرم یا محل زندگی ما تو دوتا شهر متفاوت بود!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدا نوشت ۲:
دیروز ظهر خواهر شوهر کوچیکم اس داد که من تا غروب خونه بابام!
دوست داشتین بیاین برای خودتون.
(چون من گفته بودم وقتی میرم اونجا تنهام حوصلم سر می ره)
خلاصه که دیروز رفتم خونه مادر شوهرم.
رفتم تا هم به خودم و هم به همه اونایی که فکر می کنن من بدجنسم و ذاتم خورده شیشه داره بگم ::
من واقعا به دنبال بهبود شرایطم.
و تا وقتی که کسی کاری به کارم نداشته باشم باهاش مشکلی ندارم!