تبليغاتX
این صخره ترک خورد چه جای نگرانی ست...

این صخره ترک خورد چه جای نگرانی ست...

اگر چه صخره ترینم ولی ترک دارم...!!

سلام

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

و ای کاش این شیرینی با بودن همسری صد چندان می شد...

که چه زیباست بودنش و چه تلخ است نبودنش...

.

.

.

وقتی که بزرگ میشوی٬٬غصه هایت زودتر از خودت قد میکشند.

درد هایت نیز...

غافل از آنکه خنده هایت را در آلبوم کودکیت جا گذاشته ایی!!! "

شاید بُزرگ شدن اتفاق خوبی نباشد!

و من دوست ندارم از این بزرگتر شوم!

 

این دومین سالروز تولد من هست از وقتی همراه شدم

راه بی پایان عشق رو با همسر عزیزم...

 

اولین نفری که تولدم رو تبریک گفت محسن بود و دیشب.

دومین نفری که تولدم رو تبریگ گفت خواهر کوچیکه همسری بود و همین اساعه.

سومین نفری......؟

 

من کل امروز رو منتظر تبریک یک نفر خواهم ماند!

امیدوارم انتظارم خیلی طولانی نشه!!!

می خوام ببینم آیا گذشت زمان و بعد مسافت تونسته یک رابطه دوستانه عمیق

 رو تحت الشعاع قراربده یا نه؟؟؟

کسی که تولدش ۱۷ مهر ماه هست و من هیچ وقت اون روز رو

فراموش نخواهم کرد...

 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391❀ 8:12 ❀ دختر کویر
 

بــه بهشت نمی روم

 اگـــــــــــــــــر

مــادرم آنــجا نـباشد...

 

ولادت حضرت فاطمه زهرا و روز زن رو به همه دوستای عزیزم تبریک میگم...به مامان مهربون خودم و مادر شوهر عزیزم و مادر بزرگم مهربونم که امروز رو توی بیمارستانه و ساعت ۹ هم نوبت عمل داره...

مادر بزرگ خوبم بهترین و تنهاترین دعای من براتون سلامتیه.ایشالا زودی بری خونت که می خوام بیایم و کادوهاتو بهت بدیم...

امیدوارم که صدبهار بمانند با من

 

 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391❀ 7:47 ❀ دختر کویر
سلام

امروز ساعت ۵/۷ صبح همسری اس داده که:

 واسه سفر برج ۴یا ۶؟؟؟؟

اصفهان یا شیراز یا شمال یا اردبیل و سرعین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اولش فکرکردم توهم زدم

اما دیدم قضیه جدیه سه سوته تصمیم گرفتم

 و اصفهان رو انتخاب کردم...

فقط نمی دونم که دمای هوای اصفهان چه جوریه؟

دیگه رزرو کرد هتل اصفهان رو ۲۲ تیر ماه ۹۱

امیدوارم هوای خوبی باشه

این بود سورپرایز امروز ما!

اینم واسه همسری

********************************

پ.ن:::

خدایا نمی شه تو تقویم امسالت تیر زودتر از خرداد بیاد؟؟؟

(یکی ندونه فکر می کنه ۵ ساله از شهرمون اونورتر نرفتم)

 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391❀ 10:15 ❀ دختر کویر
 

هیچ خبر خاصی نیست فقط هوس کردم یه پست جدید بذارم

همینجوری بی مربوط.

دیروز صبح عزیز دل رفت سر کار...

مثل یه خانوم خونه دار و کدبانو از صبح پاشدم و وسایل سفرشو آماده کردم

واسه تو راهش میوه گذشتم...آجیل و تخمه و کلی مغز بادام آمریکایی گذاشتم براش.

شب قبلش رفته بودم واسه همسری کلی چیپس و پفک خریدم واسه تو راهش...

غذا هم براش درست کردم که مجبور نشه ناهار تو این رستورانای

بین راهی غذا بخوره

اونم تو مسیری که می دونم یه رستوران تمیز و درست و حسابی نداره متاسفانه!

این چندروز که گذشت دوتا از خواهر شوهرام سفره حضرت ابوالفضل داشتن و همش همه مون با هم بودیم...

واسه بزرگه که همون ساعتی که خبر داده بودن رفتم و توی حال کنار مامانم نشستم اما واسه کوچیکه قبل از ظهر رفتم کلی کمک کردم ...دوست دارم که خودشون هم متوجه این تفاوت بشن!

خوشحالم که روابط داره بهتر تر میشه!

البته گاهی یه حرفایی می زنن که بوی خواهر شوهری میده اما به قول مامانم اگه همون اندک حرفاهم که نباشه از کجا معلوم شه کی خواهر شوهره کی مادر شوهر...!

فقط تقریبا یه مشکل حل نشده هنوز مونده که نمی دونم چه جوری باید حلش کنم؟

اینکه مادر شوهر گرامی توقع داره در نبود شوهری من هفته ای حداقل یه بار بهشون سر بزنم...و سه بار تلفنی جویای احوال بشم!

خب من که ۳ عصر سر کارم بعدشم وقتی شوهر آدم نیس اصلا مزه نمی ده خونه مادر همسری رفتن

وقتی هم که میرم اونجا حوصله ام سر میره...آخه تنهام

بعدشم بقیه عروساشون که بی شوهر خونه شون نمی رن

که همچین توقعی از من دارن!!!

اینقد که پیش همسری گلایه می کنن اونم از من گله شو کرده

که من نیستم تو یه سر به مامانم اینا نمیزنی...

مهم اطلاع از احوالاتشونه که تلفنی خبر می گیرم...

در حال حاضر همین موضوع هست که یه خورده اعصابمو خورد داره و ذهنمو مشوش!

که ایشالا اینم رفع بشه زودی...

فعلا که داداشام کوچیکن اما به خدا ما اگه عروس دار بشیم ایشالا

 اصلا مجبورش نمی کنیم که بهمون سر بزنه.

واضحه که هر کی خونه مادرش راحت تره

راستی اون بحث انتخاب عنوان جدید برای وبم هم به دلیل اینکه:

 اسم خوب و دلخواهم رو پیدا نکردم فعلا به تعویق افتاد تا بعد چی بشه...

--------------------------------------------

بعدا نوشت:::

با نظرات و نصایح دوستای خوبم انگاری بد نیست در نبود همسری

منم یه سر بزنم بهشون به هر حال رفتن انگار بهتر از نرفتنه!

اما فراموش نشه که من شوهرم نیست و باید کسی خبرمو بگیره

 و بهم سر بزنه درسته؟!؟!؟!

اما این سری نمی رم خونشون !!!

چون فکر می کنن به خاطر اینکه گله کردن

 محسن مجبورم کرده حتما برم و از این به بعد

 هرچی به دلشون نباشه سریع گله و شکایت میکنن!

نمی دونم چرا نمی تونم دوستشون داشته باشم ......

البته قسمت اعظمش به خاطر دخالتای بامورد و بی موردی

که تو زندگیمون دارن هست...و رفتار خودشون...

کاش خانواده شوهرم یا محل زندگی ما تو دوتا شهر متفاوت بود!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت ۲:

دیروز ظهر خواهر شوهر کوچیکم اس داد که من تا غروب خونه بابام!

 دوست داشتین بیاین برای خودتون.

(چون من گفته بودم وقتی میرم اونجا تنهام حوصلم سر می ره)

خلاصه که دیروز رفتم خونه مادر شوهرم.

رفتم تا هم به خودم و هم به همه اونایی که فکر می کنن من بدجنسم و ذاتم خورده شیشه داره بگم ::

من واقعا به دنبال بهبود شرایطم.

و تا وقتی که کسی کاری به کارم نداشته باشم باهاش مشکلی ندارم!

 

  

شنبه نهم اردیبهشت 1391❀ 10:20 ❀ دختر کویر
سلام دوستای عزیزم

چندوقته دارم فکر می کنم که عنوان وبمو عوض کنم...

این عنوان یه زمانی بهترین عنوانی بود که به دلم خیلی نشسته بود

 و گویای حال و روزم بود

هنوز هم در مسیر زندگیم و مواجهه با مشکلات صخره ترینم اما...

 اما الان دیگه این صخره ترک خورده دوست نداره ترک داشته باشه

و هرچند ساخته از خاک کویره ولی دوست نداره بمیره...

دوست داره باشه ...زندگی کنه و زندگیشو بسازه...

و حالا می خوام از شما دوستای خوبم که کمکم کنین تا

 یه عنوان عاشقانه و ناب و عالی و البته ترجیحا غیر تکراری که به ذهنتون میرسه رو برام بگین...

یه چیزی که گویای حال و روز الان و ایشالا همیشه ام باشه...

تا من زودتر به نتیجه دلخواهم برسم...

منتظر نظراتت تک تک شماها هستم.

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391❀ 8:12 ❀ دختر کویر
 

اینجا زمین است...

ساعت به وقت انسانیت خواب است...!

دل عجب موجود سخت جانی است!!!

هزار بار تنگ می شود...

                            می شکند...

                                         می سوزد...

                                                        می میرد...!

                                                                   و باز هم می تپد...!

الهه جان ممنونم

که با همه مشغله هایی که داشتی و دوری مسیر شب عروسی مو با اومدنت به یاد موندنی تر کردی...

هرچند می دونم که این روزا سرت شلوغه و شاید نتونی مثل قبل به اینجا سر بزنی.

دعای من همیشه و همه جا موفقیت و سلامتی و شادی توست عزیزم.

درسته که اتفاقات زندگی اینقدر درگیرمون کرده که کمتر سراغ همو می گیریم اما چیزی از عشق و محبت و دوستی منو تو کم نکرده

مبادا فکر کنی که کسی جاتو گرفته...

جات تو قلبم خالیه الهه نازم

شنبه بیست و ششم فروردین 1391❀ 8:27 ❀ دختر کویر
سلام

امروز اولین سالگرد عقدمونه...

و من اندازه دنیا خوشحالم ...

چون محسن عزیزم اینجاست و در این اولین کنارمه...

دو شب قبل هم اولین ماهگرد ازدواجمون بود و کنار هم بودیم

به یاد یک ماه قبل...

میخوام امشب یه جشن کوچیک و دو نفره بگیریم...

 

همسر عزیزم:

تا ابد

عاشقانه دوستت دارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

دیشب خیلی خوش گذشت اما حیف که همون دیشب عزیز دلم رفت سرکارش...

 محسن یه کیک خوشکل واسه سالگرد عقدمون گرفته بود و البته یه هدیه واسه من

و منم واسه همسری یکی از عکسای عروسی مون رو دادم بزرگ رو شاسی زدن و بهش هدیه دادم

عسکه خیلی خوشکل شده بود

کلی دیشب خوش گذروندیم با هم کیک بریدیم و فیلم گرفتیم و رقصیدیم و ...

کاش هنوز کنارم می موندی نفسم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

شنبه نوزدهم فروردین 1391❀ 8:9 ❀ دختر کویر

سلام دوستای خوب و عزیزم

می دونم یه خورده دیره اما سال جدید همه تون مبارک...

تو این پست می خوام براتون از ماه عسلمون بگم

تا به یادگار بمونه هرچند خیلی کمتر از یه ماه بود

26 اسفند با شوشوی مهربون دل به جاده سپردیم و عازم شدیم...

این اولین سفر دونفره مون نبود اما خیلی از قبلیا بیشتر خوش گذشت

خوشیاش بی نوشتن تو ذهنم موندگار شد اما ...

وای که چه لحظه سختی بود لحظه سال تحویل...برنامه ریزی کرده بودیم

که اون لحظات قشنگ رو توی یکی از قشنگ ترین جاهای دنیا باشیم و بودیم...

حرم حضرت معصومه در قم

 

اولین سال تحویل زندگی مشترکمون بود اما تلخی و سختیش

به این خاطر بود که اولین سالی بود که کنار خانوادم نبودم...

واسه محسن خیلی سخت نبود چون سالای زیادی به دلایل مختلف

 کنار خانوادش نبوده و این براش یه امر عادی بود...

اما من اولین تجربه ام بود

اشکام بی وقفه می بارید...

دلم برای تنها خواهر عزیزم و پدر و مادرم پر می زد...

از محتوای پیامایی که از طرف تک تک اعضای خانوادم می امد

 متوجه می شدم که اوناهم حال روحی مساعدی ندارن...

انگار هیچ  کدوممون شاد نبودیم از اومدن این بهار

بهاری که خزان بود ...

بهار دور هم بودنمان را خزان کرد...

عجیب دلم گرفته بود...براشون از خدا سلامتی و سعادت و موفقیت و خنده و شادی آرزو کردم...

 کلا سفر خوبی بود

خیلی خوش گذشت کلی جا رفتیم و کلی خرید کردیم...

برای همه اعضای خانوادم سوغاتی خریدم...

و همسر مهربونم هم تو نیشابور ساعت 11شب یه خاطره به یاد موندنی برام درست کرد

 و با این کارش به  ماه عسلمون واقعا طعم عسل بخشید...

محسن عزیز تا 6فروردین کنارم بود و بعد رفت سر کارش...

و من هم با رفتنش به مامن اصلی خودم کوچیدم...

 

دوشنبه هفتم فروردین 1391❀ 9:4 ❀ دختر کویر
سلام

بلاخره اقایی تصمیم سفرو گرفت ...

وقتی بهم گفت حسابی سورپرایز شدم و البته خوشحال...

ایشالا فردا صبح راه می افتیم...

البته هنوز تصمیم نگرفتیم کدوم مسیر بریم !!!!!!!!!!

واسه همه تون آرزوی سالی خوب و خوش می کنم.

سالی سرشار از برکت و سعادت و سلامتی و شادی...

واسه ماهم سر سفره های ۷سینتون دعا کنین...

ایشالا هرکدومتون هم که سفر رفتین سفر بی خطری داشته باشین

.

.

.

تا سال بعد....

 

 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390❀ 12:24 ❀ دختر کویر
سلام دوستان

الان که دارم این پست رو می نویسم ۴روز از شروع زندگی مشترکمون گذشته...

همه چی عالیه خدارو شکر...

من صبح عروسی خیلی استرس داشتم اما هرچی به شب می رفت

 اروم تر می شدم تا این که به تالار رسیدیم و واقعا اروم شدم ...

اما محسن طفلی هنوزم کلی استرس داشت...

بطوری که کامل تو چهره اش محسوس بود...

راستی اون شب خیلی خوشکل شده بودم...

اینو همه بهم گفتن...

اون شب واقعا برام شب به یاد موندنی شد...

راستی یه اتفاق دیگه هم افتاد که به خیر گذشت...

ما تو جریان عروس کشون تصادف کردیم

مشکلی واسه کسی پیش نیامد اما در ماشین ما رفت داخل!!!

طوری که اخر شب که خواستم پیاده شم به سختی در باز شد...

خدارو هزار مرتبه شکر می کنم که واسه کسی اتفاقی نیفتاد...

حالا یکی دو روزه محسن دنبال کارای ماشینه

فقط خدا کنه زودی درست شه تا بریم مسافرت...

خیلی دلم میخواد اینور سال بریم سفر

حداقل یه مشهد...

اخه من خیلی مرخصی ندارم

شمال رو می خوایم تو اردیبهشت بریم...

 

یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390❀ 8:35 ❀ دختر کویر
وای خدا استرس دارم در حد المپیک...

دو روز دیگه تا عروسی مونده و من بازهم بعضی کارام مونده

بچه ها هنوز سفارش دسته گل ندادم

اگه بی دسته گل موندم چی؟؟؟

امشب قراره خانواده محسن بیان خونمون...اینا قرار بود فرداشب بیان!

خیلی اعصابم خورده از دست خواهر شوهر بزرگم...

می بره ... می دوزه ... حداقل نمی ده یه پرو کنم..

فقط یاد داره به تموم برنامه هام گند بزنه...ای خدا چرا اینجوری میشه؟؟؟

ببین من هی می خوام این چندروز آخری به خوبی و خوشی سپری شه

و کاری بهشون نگیرم اما خودشون نمی خوان...

هنوز کارتای دوستامم توضیح نکردم...

لباس عروسمم خانومه گفته چندروز قبل حتما بیای پرو که نرفتم

حال خودمم اینقد بد هست که اصلا نا ندارم...اشتهام به صفر رسیده...

انگار تموم اب بدنم خشک شده...تا شب عروسی بکشم خیلیه...

محسن هم تازه دیشب رسید!

تموم وقتش هم با کارای خودش پره...

خدایا دستم به دامنت...

بچه ها واسمون دعا کنین...

احتمالا تا یه هفته نتونم بیام نت...

راستی بچه ها شماها دیر نکنین منتظرم...

دوشنبه پانزدهم اسفند 1390❀ 8:3 ❀ دختر کویر

سلام دوستان

خدارو شکر همه چی رو به راهه...

ظاهرا همه چی آرومه...

.

.

.

فقط ...

دل من واسه شوشو تنگ شده زیاد زیاد!

دوهفته دیگه تا عروسی مونده...

استرس دارم...

مجلس دامادی پسرعمه آقای شوهر که یه هفته قبل ما بود

جابجا شد و درست شد روز بعد مجلس ما...

کاش تغییر نمی کرد!

تو همین پست بازم میام و میگم ...

 

چهارشنبه سوم اسفند 1390❀ 8:20 ❀ دختر کویر

دارم دق می کنم

تحمل ندارم...

دیگه خسته شدم...

دارم کم میارم...


ادامه پست
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390❀ 23:54 ❀ دختر کویر

امروز ولنتاین هست...

و با هم من ومحسن عزیزم از هم دوریم...

دوست داشتم کنارم باشه...

این خیلی نامردیه...

عشق من ...

دوستت ؟؟؟ ...

و

به یادتم...

ه

م

ی

ش

ه

.

.

.

 

 

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390❀ 11:38 ❀ دختر کویر
سلام

این روزا حسابی سرم شلوغه...هم تو اداره بخاطر انتخاب واحده دانشجوها

 و هم خونه...

چند شب قبل جهاز منو بردیم به خونه جدید...

البته بردن...داداشای محسن و داماداشون هلاک شدن.

چند روز هم من و مامانم اینا رفتیم چیدیم.

بالاخره مرتب شده و امروز عصر قراره خانواده محترم همسری

 و خانومای اقوام ما بیان ببینن...

که یه وقت خدای نکرده زبونم لال چیزی تو بازار نمونده باشه

که ما نخریده باشیم...

باز من میام و شرح ماوقع می دم واستون...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


دوباره نوشت:::

میهمانان گرامی تشریف آوردند و مراسم مذکور در نهایت آرامش و

البته با کمی چاشنی برگزار شد و خیالمان راحت شد...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

امروز۱۶/۱۱/۹۰

محسن دیشب رفت سرکارش و حدودا تا یه ماه نمیاد

 یعنی تا قبل از عروسی مون...

اون رفت و بازهم کلی کار موند...

یه سریاشو با خواهر شوهر کوچیکم باید برم انجام بدم...

یه سری رو داداش محسن قرار شده انجام بده و یه سری رو من!

خدارو شکر خیالم از بابت خونه و وسایلش راحت شد

 اما بازم یه ذره استرس دارم...

یه حس مبهم و ناشناخته...

 

 

سه شنبه یازدهم بهمن 1390❀ 11:37 ❀ دختر کویر
سلام

این آخر هفته ای که گذشت شوهری تشریف آورده بودن...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همش دو شب پیشم بود اما خیلی تو روحیه جفتمون تاثیر مثبت داشت...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی خوشحالم!

خونه پیدا کردیم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و خوشحال ترم چون نزدیک خونه مامانم ایناست.همش ۳کوچه فاصله است...

صاحبخونه هم یه آقا پلیسه سختگیرهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

گفت که رفت و آمد غیر متعارف نداشته باشین.که خب نداریم

بعد گفت که صدای نامتعارف هم نشنوم که ما دقیقا متوجه نشدیم که یعنی چه جور صدایی..

دعوا؟؟؟ با صدای بلند هم که نداشتیم و ایشالا هم نداشته باشیم

آهنگه خدای نکرده ترانه ؟؟؟؟؟؟ که اونم مجبورم از این شیوه استفاده کنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همسری دوم ماه بهمن میاد و مابعد از اینکه باقی مونده خریدارو انجام بدیم وسایلو می بریم و با هم میچینیم...

محسن جونم گفت؟ فکر کردی من تو رو با وسایل تنها می ذارم و می رم!؟!؟؟!؟!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خدایا شکرت.خیالم راحت شد

من موفق شدم.

محسن جونم دوستت دارم.

عشق منی مهربونم...

 

فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

                     فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

                                             فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

                                                                              فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

دوشنبه بیست و ششم دی 1390❀ 11:7 ❀ دختر کویر
امروز تولد محسن جونم هست

و ما باز هم طبق معمول اولین ها که مهمترین ها هم هست رو دور از همیم...

دیشب زنگ زدم و تولدشو بهش تبریک گفتم و خیلی خوب شد که یادش نبود....

چون کلی سورپرایز شد و خوشحال.

خیلی دوست داشتم کنارم باشه وباهم یه جشن کوچولوی دونفره بگیریم...

اگه بهش مرخصی بدن شاید آخر هفته بتونه بیاد

فقط یه معضل بزرگ اینه که کادو چی بخرم؟؟؟

کلی فکر کردم...

یه سری از گزینه ها به دلیل اینکه ده روز قبل که اینجا بود بهش کادو دادم خط میخوره...

یه سری از لوازمات هم چون تو خرید عروسی مون هست و با فاصله یه ماه نمی شه دیگه دوتاشو خرید...

پس من چیکار کنم؟؟؟

عشق من تولدت مبارک...!

 

دوباره نوشت:::

اونایی که مدتی شده وبمو می خونن حتما متوجه شدن که من اینقدر خلاصه و ی روح نمی نویسم...

چیکار کنم که دستم به نوشتن نمی ره...خیلی ذهنم مشغوله...درگیرم...

دوباره تر نوشت:::

واسه محسن یه شیشه خوشکل عطر خریدم...از این شیشه الماسیا...

خودم که خیلی دوستش دارم...

و یک ساعت اسپورت شیک و برازنده همسری...

همش حس میکنم که کمه و شایدناراحت بشه

البته نفس من  اصلا اینطوری نیس...

 

 

سه شنبه بیستم دی 1390❀ 18:0 ❀ دختر کویر
 

محسن تقریبا چهار روزه رفته سر کارش.هفته قبل رو تقریبا باهم بودیم...

شنبه اش خانواده محسن واسم شب چله ای مو آوردن...

با تاخیر چون منتظر بودن محسن بیاد و بیان...

شب چهارشنبه اش هم سالگرد بابابزرگ مرحومم بود.

البته مراسم سال رو به طور مفصل چندوقت پیش گرفتیم

اما دیشب دقیقا شب فوت بود

برا همین مامان دوره قرآن رو دعوت کرد و اون شبم ما یه مراسم کوچولو گرفتیم...

خدا رحمتت کنه بابابزرگ عزیزم.هیچوقت فراموشت نمی کنیم...

یه مساله خیلی این اواخر ذهنمو مشغول کرده!!!

آخه محسن تا دو روز قبل مراسم عروسی نمی تونه بیاد مرخصی!!!!!!!

 خب عزیز دلم دست خودش که نیست...

میخواد بیشتر بعد از عروسی پیشم باشه...

حالا پس جهاز منو کی ببره و جابه جا کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی کمک کنه خونه رو با هم بچینیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست داشتم تو چیدنش نظر عشقمم لحاظ کنم!!!!!!!!!!!

کی میخواد اون همه در و تخته رو سر هم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کلی نصاب و تعمیرکار باید بیاد...کی بالا سرشون وایسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی دست تنها میشم...

خدایا دستم به دامنت!

کلی کار انجام نداده داریم...

خونه هم هنوز پیدا نکردیم...

تازه مصیبت اصلی اینه که مامانم گفته باید زودتر وسایلتو ببری

که منم تا قبل مجلس یه دستی به سر و روی خونم بکشم

 

 

یکشنبه یازدهم دی 1390❀ 7:54 ❀ دختر کویر
محسن عزیزم

عشق من و آروم جونم

خودت می دونی چقدر دوستت دارم و چقدر عاشقتم...

و باز هیچکس بهتر از تو نمی دونه که من وقتی که تو نیستی

 دارم چه استرس عظیمی رو تحمل می کنم...

گاهی فکر می کنم که شاید نتونم دوووم بیارم زیر بار این فشارهای عصبی و روانی....

زندگی بدون تو برام جهنمه...

و فکر رفتنت...فکر مزخرف نبودنت که گه گاهی به مغزم میاد منو متلاشی میکنه...

فکر این که بری و منو توی این دنیای نامرد تنها بزاری...

محسن تو قول دادی همیشه کنارم باشی...

عزیزم همه اینا به طور ناخوداگاه رو اعصابم تاثیر منفی میذاره

بی حوصله میشم...

کم طاقت و عصبی...

همه اینا کم کم باعث میشه که مایی که از ۸ـ ۷ ساعت قبل رفتنت ناراحت بودیم

 و گریه می کردیم این سری در نهایت سردی از هم جدا شیم...

برای مدت نامعلومی...

چند باره که بهم میگی خیلی بی اعصاب شدیا...

می دونم از این شرایط روحی من راضی نیستی اما نمی دونم چاره چیه؟

خیلیا با خوندن اینا فکر می کنن من یه دختر شدیدا احساساتی و لوسم...

که تحمل دوری شوهرم رو ندارم...

اما عزیزم اونا از هیچ چیز خبر ندارن.

مهم تویی که میدونی و می فهمی که چی میگم...

 

خدایا کمکم کن تا بتونم آرامش رو

 به زندگیمون و به همسرم هدیه بدم.

 

 

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390❀ 8:16 ❀ دختر کویر
 

محسن ظاهرا امروز صبح ساعت۶ رفت محل کارش!!!

قرار بود دیشب ساعت ۱۰ بره که واسه اینکه بیشتر باهم باشیم گفت امروز صبح زود میرم!!!

این یکی دو روزه حسابی اعصابم از دست خودش و خانوادش خورد بود...

البته باهم بودیم اما هی اتصال داشتیم...هی قطع ...هی وصل...!

خلاصه ک دیروز و دیشب اصلا تحویلش نگرفتم

با این که هنوزم از دستش عصبانی ام اما اصلا دوست نداشتم اینجوری بره...

دم رفتن هم فقط باهاش دست دادم.حتی نگاش نکردم...

 

دوستش دارم خیلی هم زیاد!!!

 

اینام میگن نمک زندگیه...

 

فقط خدا کنه فشار خون نگیریم!!!

 

راستی در مورد تاریخ عروسیمون هم

بعد اینکه هیچ جور دیگه نشد هماهنگش کنیم

شد همون تاریخ قبلیش تو اسفند ماه ان شاالله...

 

 

چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390❀ 10:0 ❀ دختر کویر
 

این روزا محسن کنارمه

شب و روزای خوبی داریم.هفته گذشته باهم رفتیم مراسم عزای امام حسین ...

البته من خیلی سرما خوردم به حدی که شب عاشورا مجبور شدم خونه بمونم و نرم عزاداری...

محسن به زور کلی قرص و شربت اورد برام...از برکت خواهرش که پرستاره یه چیزایی سرش میشه عشقم...

سرخ کردنی هم که نمی ذاره لب بزنم!

نامرد رفت واسم یه امپول از داروخونه گرفت و رفتیم خواهرش زد...خیلی درد داشت

راستی از همه دوستای خوبمم معذرت که نتونستم بهشون سر بزنم...ایشالا سر فرصت

خریدام تقریبا انجام شده.عصر می ریم مبلارو میاریم...بوفه و نهارخوریم رو هم هفته قبل گرفته بودم...

صبح هم محسن رفت و ال ای دی و سینمای خانگی شو آورد...

ما فکر می کردیم داییم می تونن واسه مراسم ما بیان...البته باید ۲روز از درس و کار می زدن...

اما چند شب قبلتر که دایی و خانواده محترم منزل ما تشریف داشتند با صراحت و قاطعیت فرمودند که ما نمی تونیم بیایم...

و بعد از کلی بحث و تبادل نظر به این نتیجه رسیدیم که:::

پیدا کردن تالار و رزروش تو تاریخ مد نظر با دایی جان و عروسی کردن با ما

حلاا بعد میام و نتیجه رو میگم

چون تا این لحظه خودمم خبر ندارم

 

شنبه نوزدهم آذر 1390❀ 13:55 ❀ دختر کویر
 

ساعتای ۹ شب جمعه گذشته بود که داشتیم با محسن جونم اس می دادیم ...

از عشق می گفتیم و از رویاهامون...

از اینده و از زندگی که قراره شروع کنیم...

که دیگه جوابی نیامد...تک ... اس ...فایده ای نداشت...

بعد محسن اس داد که سرم شلوغ شده حلالم کن...

انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم...گوشیش خاموش بود...خیلی کارش خطرناکه !

تا صبح داشتم گریه می کردم و واسش دعا کردم...واسه سلامتی اش...

شیطون لعنتی هم رهام نمی کرد و همش بدترین فکرهارو به ذهنم می فرستاد...

بالاخره صبح شد با همه سختی اش...

یهو یادم اومد که یه شماره از محل کارش دارم زنگ زدم ولی ازش خبر نداشتن...

داشتم می مردم . گریه ام شدت گرفته بود...من بدون اون نمی تونم نفس بکشم.جونم به جونش بنده...

یه رب بعد دوباره زنگ زدم...صدای همکارش هم سرشار از استرس بود گفت ازش بی خبره...به هم ریختم اساسی...

واقعا داشتم می مردم...

بالاخره ساعت ۱۰ زنگ زد و فقط گفت : عزیزم بعد بهت زنگ می زنم!!!

واسه سلامتی اش نذر کردم و به سفارش مامان داشتم سوره نور رو می خوندم که زنگ زد...

بهم اعجاز این سوره هم به طور عملی ثابت شد...

محسن عزیز همسر مهربونم سالم بود اما اثرات اون شب وحشتناک تا ۲۴ ساعت بعدش تو جون و روحم بود...

حرفش میشد سیل اشکم روانه می شد...

"خدایا خودت مواظبش باش" جمله ای هست که روزی ۱۰۰۰ بار به التماس از خدا می خوام...

بازم اشک...

 

دوستای خوبو مهربونم

ممنون میشم واسه سلامتی محسن

 دعا کنین و بعد از هر نمازتون یه صلوات نذر سلامتی اش

 بفرستین.به خدا ۳ثانیه بیشتر نمیشه

اما معجزه می کنه!

 

 

شنبه بیست و هشتم آبان 1390❀ 11:46 ❀ دختر کویر
 

و من همچنان بین خوشی و ناخوشی سرگردانم...بین غم و شادی...

دیروز صبح ساعت ۱۰ عشق مهربانم بعد از ۲۰روز که کنارم بود رفت سرکارش.

عشق من اونجا خیلی تنهاست...می دونم که خیلی اذیت میشه

 واسه همین تصمیم گرفتم که این سری که سر کاره واسش همسر خوبی باشم و کمتر اذیتش کنم...

خیلی زود زود دلتنگش میشم.اما این دفه قرار شده که ۲۱ روز بمونه

 که بعد مرخصی اش طوری باشه که بتونیم

عاشورا تاسوعا رو با هم باشیم.

راستی از این ور اون ور فهمیدیم که اون تاریخی که ما تو فروردین تالار رزرو کردیم

میشه تو دهه فاطمیه!!!

تازه داشت از این بابت خیالمون راحت میشد باز دوباره باید بیفتیم دنبال تالار

هنوز که محسن اینجا بود به یه تالار زنگ زد و واسه یه روز تو اسفند رزرو کرد

حالا قرار شده امروز هم داداش محسن بره و همون تالار قبلیمون ببینه واسه اسفند چه روزی خالی دارن.

من این تالار رو بیشتر دوست دارم خدا کنه زودتر مشخص شه

 آخه آرایشگاه و آتلیه رو هم باید دیگه هماهنگ کنیم...

چند روز قبل هم رفتم سرویس چوب اتاق خوابم و ناهار خوری مو هم خریدم

با خانوم داییم صحبت کردم قرار شد که ببریم بذاریم طبقه پایین خونه اونا آخه خالیه...

خیلی سرویس اتاق خوابمو دوست دارم...

چند تا شمع تزئینی خوشکل هم خریدم که بعد بذارمش بالا سر تختم و اطراف کلبه عشقم...

* * * * * *

بعدا نوشت:::

واسه اسفند نوبت تالار گرفتیم

ایشالا که بد و بلایی پیش نیاد.

 

یکشنبه بیست و دوم آبان 1390❀ 7:55 ❀ دختر کویر
 

تو این پست کلی خبر خوب دارم که خوردم به شخصه خیلی خوشحالم

اولین که تقریبا عنوان شد اینکه :

محسن گفت میخام آخر هفته ببرمت مشهد خودمم خیلی هوس حرم کردم...

خلاصه این کوتاهترین سفری شد که تا حالا رفتم و البته جز بهترین ها شد...

شب جمعه راه افتادیم با اتوبوس و صبح رسیدیم...

رفتیم حرم...کلی دور زدیم و خرید کردیم دوباره هم رفتیم حرم...

ساعتای ۴عصر هم راه افتادیم و ۱۲ شب دیگه تو اتاق خودم بودم...

خیلی خوش گذشت محسن جان.واقعا ممنون عزیزم

خبر فوق مهم بعدی :::

بلاخره با هماهنگی کامل با طرفین تالار رزرو کردیم.واسه فروردین ماه که ایشالا بهم نخوره.

می مونه بقیه کارا و هماهنگیا که فعلا زوده...

راستی هفته اینده قراره تو شهرمون نمایشگاه مبلمان باز بشه

خیلی دوست دارم سرویس اتاق خواب و مبلمانم رو از اونجا بخرم

 اما تو این ۵ماه جایی ندارم که اونجا بذارم...

هیچ فکری هم به ذهنم نمی رسه...

راستی محسن هم تا اخر هفته اینجاست...

 

شنبه چهاردهم آبان 1390❀ 9:2 ❀ دختر کویر

 

عشق من

 

 توی تمام زندگیم

 

مهم تر از هر چیزِ مهم؛ تویی...

 

 

 


ادامه پست
دوشنبه دوم آبان 1390❀ 9:27 ❀ دختر کویر
 

 

محسن این هفته هم مثل آخر هفته قبل اومد...خدا رو شکر همه چی آرومه

شب و روزای خوب و خوشی داریم...

فقط با این رفت و آمدهای هفتگی هزینه اش یه خورده میره بالا...ولی خودش راضیه منم خیلی خوشحال میشم ولی نمی دونم چرا داد بقیه داره درمیاد!!!

این روزا خیلی اعصابم خورده...

یه روز میگن عروسی بگیرین که دیر نشه...کلی ذوق می کنی و میری دنبال کارات...

باز دوباره میگن تا محسن منتقل شهرمون نشده عروسی خبری نیست...یعنی ۲سال دیگه

عجله ای واسه عروسی ندارم اما از بلاتکلیفی بیزارم...

از این که کسی بپرسه مجلست کی هست و من بگم نمی دونم بدم میاد...

راستی جمعه گذشته تولد دخترای جاریم بود ::: کیمیا و مبینا

اتفاقا محسن هم اینجا بود و با هم رفتیم دنبال کادو...خیلی گشتم آخرشم یه کادوی خوب و شیک خریدم براشون که مثل همیشه با استقبال عمومی مواجه شد...

حس خوبی بهم دست میده که کادویی که میبرم از بقیه سر باشه...

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

دوشنبه هجدهم مهر 1390❀ 8:13 ❀ دختر کویر
 

با محسن و مامانم اینا رفتیم سفر...جاهای خوب خوب.

۲ماشینه

 البته سفرش خیلی طولانی هم نبود  همش ۶ روز اما خیلی خوش گذشت.کلی هم عکس گرفتیم که قرار شد چندتا که خیلی ناز شده رو تو سایزای مختلف چاپ کنیم...

این روزا خیلی سرم تو اداره شلوغه ... وقت سر خاروندن هم ندارم.راستی محسن دیروز رفت

وااااااااااااای چقد که لحظه جدایی سخته

خدایا مواظبش باش

راستی چند پست قبل تر گفته بودم که بهمن عروسی میگیریم

بنا به دلایلی کنسل شد

 آخه من اصلا به این فکر نکرده بودم که علاوه بر سردی هوا موقع مدرسه ها هم هست

 و اقواممون که شهرای دیگه ان نمی تونن بیان

نه دایی هام نه خاله ام

خلاصه اینکه قرار شد عید نوروز باشه

 که باز فهمیدیم دوتا از خواهر برادرای محسن می خوان خانوادگی برن سفر حج

یعنی احتمالا یه جورایی عیدم کنسل

می مونه تابستون بعد از امتحانای خرداد بچه ها

نمی دونم اخرش چی میشه

من که کلا بیخیال عروسی شدم و گفتم هرچه پیش آید خوش آید

اما چند شب قبل محسن گفت : دیگه خسته شدم از وضعیت موجود

راستی با اون وام محسنم مخالفت شد  روش خیلی حساب کرده بودیم...

یه چند تا خبر دیگه هم دارم هرچند شاید طولانی بشه اما همشو همین جا می نویسم...

اینکه لباس پاتختیمو از مشهد خریدم.

رنگشو خیلی دوست دارم.محسنم کت و شلوار دامادی و یه سری از لوازماتشو خرید

مامانم و آبجیمم فعلا یه دست لباس واسه مجلس ما خریدن

دومم اینکه محسن قبل از این با برخی از رفتارا و حرفاش ناراحتم کرده بود.

البته من اصلا به روش نیاورم اما خودش از حرفام فهمیده بود

 که روز بعد اینکه از سفر اومدیم یه روز اومد اداره دنبالم و رفتیم رستوران ناهار خوردیم

گفت یه سورپرایزتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد دارم قبل از غذا بدم یا بعدش...

گفتم قبل اونم داد.یه جعبه خیلی خوشکل داشت...

راسنی همین الان یادم اومد که جعبش گم شده شاید خونه مادر شوهرم مونده...می خواستم یادگاری نگهش دارم...

حالا مهم نیست یه جفت گوشواره طلای خوشکل زرد و سفید

.دو تا قلب داره گفت یکی از این دوتا قلب منه اگه قلب خودتو ازم جدا کنی من میمیمرم عشق من!

این روزا محسن خیلی خوب و مهربون شده...می خواد از دلم دربیاره...

 

دوستت دارم عشق آخرم!

 

بعدا نوشت::::

می دونین چرا بیشتر خریدامونو داریم از الان انجام میدیم؟؟

چون فهمیدم که محسن اینجوری احساس آرامش بیشتری می کنه...هرتیکه ای که می خریم خیالش راحت تر میشه...منم فقط همینو می خوام دیگه چیزی برام مهم نیست

 

 

چهارشنبه سی ام شهریور 1390❀ 9:12 ❀ دختر کویر
این شعرار رو الهه داد که از طرفش واسه سمیرا بذارم ...

صد بار خوندم و گریه کردم الهه جان...

 

تو رفته ای و مهر تو مرا رها نمیکند
خیال سینه سوز تو به من چها نمیکند


تو رفته ای و این صدف نشد تهی ز در بگو
چرا به جز غم تو کس مرا صدا نمیکند


بیا که بغض دوریت گرفته راه هر نفس
بیا که...

خدا میدونه که هنوز هم رفتنتو باور نکردم!
هنوزم تو رویاهام با تو زندگی میکنم...
عزیزترینم روزگار بی تو بودن میگذره اما به سختی...!

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه


دیگه کابوس زمستون نمیبینی
توی خواب گلای حسرت نمیچینی


دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه
جای سیلیهای باد روش نمیمونه


دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی


دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه


میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره


رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل زیر با گذاشتی


اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمیتونستی بمونی!

چه غریبانه سالی بدون تو گذشت...

الهه جان...

 نمی دونم بزرگتر و بیشتر از نظر تو چقدره اما اندازه همون دوستت دارم تنهاترینم!

 

 

 

چهارشنبه سی ام شهریور 1390❀ 9:1 ❀ دختر کویر

 

هر از گاه که در گذر زمان...

در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی...

جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد...

 به یاد عزیز سفر کرده ام می افتم...

 که بهار فرحناک زندگی اش به خزانی ماتمزده تبدیل شد

و با پرواز نابهنگامش غمگین ترین شعر هستی مان را سرود...

 

این روزها هوای چشمم بارانیست و دلم طوفانی...

یاد سال قبل افتادم...کاش تقویم پارسال روز ۲۵ شهریور رو نمی داشت...

اونوقت اون اتفاق شوم نمی افتاد...

نمی تونم به الهه زنگ بزنم...

یه بغضی تو گلومه که نمیذاره حرف بزنم...

دارم خفه میشم...

ساعت ۵/۸ شب بود...چادر سر کرده بودم که نماز بخونم...الهه زنگ زد...صداش گرفته بود... گفتم خوبی؟ گفته نه...

تا ۵/۱۱ شب همون روی سجاده ام نشسته بودم ...

 پاهام توان ایستادن نداشت... به اسما زنگ زدم و خبر دادم...گریه کردم...جیغ زدم ... اما مگه فایده داشت!؟!؟ مگه سمیرا بر می گشت؟!؟! 

خدایا کمکم کن...

می خوام اینجا واسه سمیرا مراسم ختم بگیرم...

تو خونه ای که خودش با انگشتای ظریفش ساخت...

نمی دونم آیا چیزی ازش مونده تا امسال یا نه؟

وبمم به احترامش سیاه پوش کردم...این قالبیه که پارسال تا چهلم سمیرا داشتم...

 

یکشنبه بیستم شهریور 1390❀ 8:11 ❀ دختر کویر
سلام

این روزا محسن نیست منم خیلی دلم براش تنگ شده...شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  خیلی هوس نامه نوشتن کردم

( غیرت ادبیاتیم گل کرد باز ...) کاش میشد مثل عشاق قدیم نامه راز بر راه نیاز روان کرد

قراره ایشالا دوشنبه هفته آینده بیاد...شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بی مقدمه برم سر اصل موضوع

ما قرار بود حدودا ۲ سال دیگه بریم خونه خودمون اما بعد از کمی همفکری مسالمت آمیز    

 با آقایی قرار شد بهمن ماه سال جاری ...

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 بگیریم...!!!!!!!!!!

تو یه روز خوب هم تو بهمن وقت تالار گرفتیم

البته قبلش هم مهمونامونو لیست کردیم

هم براورد هزینه کردیم

فقط یه مشکل کوچولو داریم که شما دوستای خوبم باید کمکم کنین...

این که کی این برنامه رو با جزئیاتش می خواد به مامان باباهامون بگه  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 آخه فکر کنم یه خورده زیادی تو کاراشون دخالت کردیم  

به محسن گفتم عزیزم تو بیا و بگو  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد گفت نه !!!

محسن میگه تو بگو تازه وقتی هم بگو که من سر کارم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاصه که راهکار واسه نحوه مطرح کردنش با شما انجامش هم با محسن جونه منتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

برامون دعا کنین     که زودتر برنامه مون ردیف شه

 بریم سر خونه زندگی خودمون...دیگه خسته شدم !

یه وامم میخوان به محسن بدن خدا کنه که اونم بهمون بدن

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
 

 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 

 

 

یکشنبه سیزدهم شهریور 1390❀ 13:48 ❀ دختر کویر
BANOO : Design By